
آقا اجازه خسته ام از این همه فریب از های و هوی مردم این شهر نا نجیب
آقا اجازه پنجره ها سنگ گشته اند دیوارهای سنگی از کوچه بی نصیب
آقا اجازه باز به من طعنه می زنند عاشق ندیده های پر از نفرت رقیب
«شیرین»ی وجود مرا «تلخ» می کنند «فرهاد»های کینه پرست پر از فریب . . .
دوست می داشتم از شب قدر و انتظار فرج می نوشتم..........
با این روی سیاه مگر می شود از او گفت!!!!!!وا حسرتا........
نظرات شما عزیزان:
